تورا گم کرده ام امروز ...
و حالا لحظه هاي من ...
گرفتار سکوتي سرد و سنگينند ...
و چشمانم که تا ديروز به عشقت مي درخشيدند ...
نمي داني چه غمگينند !!! چراغ روشن شب بود ...
برايم چشم هايت
و نمي دانم چه خواهد شد پر از دلشوره ام ...
بي تاب و دلگيرم ...
کجا ماندي که من بي تو هزاران بار ، در هر لحظه مي ميرم.
اسمتو گذاشتم گل ترسيدم پژمرده شي
اسمتو گذاشتم خورشيد ترسيدم غروب کني
اسمتو گذاشتم جونم که اگه خدايي نکرده رفتي منم برم..!
+ نوشته شده در جمعه پنجم مهر 1387ساعت 22:48  توسط ساوش
|
پرنده رو شونه های انسان آروم نشست
انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت :
" اما من که درخت نیستم ، تو نمیتونی رو شونه ی من لونه کنی "
پرنده گفت : " من فرق درخت و آدمو خوب میدونم ، اما بعضی وقتا پرنده ها رو با آدما اشتباه میگیرم "
انسان خندید و به نظرش این خنده دارترین اشتباه ممکن بود
پرنده گفت : "راستی چرا پر زدنو کنار گذاشتی ؟ "
انسان منظور پرنده رو نفهمیده بود و بازم خندید
پرنده گفت : " نمیدونی ، توو آسمون خیلی جات خالیه "
انسان دیگه نخندید
انگار ته ته خاطراتش چیزی رو به یاد آورد
چیزی که نمیدونست چیه
شاید یه آبی دور
یا یه اوج دوست داشتنی
پرنده گفت : " به غیر از تو پرنده های زیادی رو میشناسم که پر زدن یادشون رفته
درسته که پرواز واسه یه پرنده ضروریه اما اگه تمرین نکنه فراموشش میشه "
پرنده اینو گفت و پر زد
انسان مسیر پرواز پرنده رو داشت تماشا میکرد که یهو چشمش به یه آبی بزرگ افتاد
و به یاد آورد که روزی اسم این آبی بزرگ بالای سرش ، آسمان بود
چیزی مثه دلتنگی توو دلش موج زد و سنگینی ملایمی مثل دست را روی شونه اش احساس کرد
نگاه کرد کسی نبود
ندایی شنید که میگفت : " یادت می آید تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم ؟
زمین و آسمان هر دو برای تو بود
اما تو هیچ وقت آسمان را ندیدی
راستی ، بال هایت را به چه قیمتی از دست داده ای ؟ "
+ نوشته شده در جمعه پنجم مهر 1387ساعت 22:40  توسط ساوش
|

ترا می خواهم و دانم كه هرگز
به كام دل در آغوشت نگيرم
توئی آن آسمان صاف و روشن
من اين كنج قفس، مرغی اسيرم
ز پشت ميله های سرد و تيره
نگاه حسرتم حيران برويت
در اين فكرم كه دستی پيش آي
و من ناگه گشايم پر بسوي
در اين فكرم كه در يك لحظه غفلت
از اين زندان خامش پر بگيرم
به چشم مرد زندانبان بخند
كنارت زندگی از سر بگيرم
در اين فكرم من و دانم كه
مرا يارای رفتن زين قفس نيست
اگر هم مرد زندانبان بخواهد
دگر از بهر پروازم نفس نيست
ز پشت ميله ها، هر صبح روشن
نگاه كودكی خندد برويم
چو من سر می كنم آواز شادی
لبش با بوسه می آيد بسويم
اگر ای آسمان خواهم كه يكروز
از اين زندان خامش پر بگيرم
به چشم كودك گريان چه گويم
ز من بگذر، كه من مرغی اسيرم
من آن شمعم كه با سوز دل خويش
فروزان می كنم ويرانه ای را
اگر خواهم كه خاموشی گزين
پريشان می كنم كاشانه ای را
+ نوشته شده در جمعه پنجم مهر 1387ساعت 11:51  توسط ساوش
|
خدایا این چه رسمیه که داری؟ آخه بگو چه رسمیه ؟ همیشه عاشقا باید تنها باشن و خسته ؟ آخه چرا تا میاد کمی همه چیز درست بشه دوباره ..............
خدا خودت بگو چیکار کنیم ؟
باز همه عالم و ادم و خودت دست به دست هم دادید تا حال ما رو بگیرید ؟
آخه دوستان شما بگید چرا ما باید به این روز بیفتیم ؟
نمی دونم این فقط حال ما هست یا حال همه عاشقا ؟
نوشته شده توسط فائزه
+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 19:39  توسط ساوش
|
اینم یه آهنگ قدیمی از معین خوانندهی محبوب کشورمون که
جدیدا آهنگ خاصی ازش ندیدم.
در کل این آهنگ به درد تموم عاشقایی که از عشقشون دورن میخوره در ضمن این اهنگم مثل تموم آهنگای گذشته اول تو پس زمینه ی وبلاگ میزارم.
امیدوارم خوشتون بیاد و حالشو ببرین.
http://s.kamizi9.googlepages.com/untitled.jpg
+ نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 19:19  توسط ساوش
|
شاگردي از استادش پرسيد:" عشق چست؟ " استاد در جواب گفت: " به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش که نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني! " شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت. استاد پرسيد: "چه آوردي؟ " و شاگرد با حسرت جواب داد: " هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه هاي پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندم زار رفتم ." استاد گفت: " عشق يعني همين"!!!!!!!

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 9:48  توسط ساوش
|
معنای زنده بودن من با تو بودنست
نزدیک
دور
سیر
گرسنه
رها
اسیر
دلتنگ
شاد
آن لحظه ای که بی تو سرآید
مرا مباد!
مفهوم مرگ من
در راه سرفرازی تو
در کنار تو
مفهوم زندگی است
معنای عشق نیز
در سرنوشت من با تو
همیشه با تو
برای با تو زیستن است!
نوشته شده توسط فائزه!
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 23:19  توسط ساوش
|
این مطلبی که می نویسم مربوط به تعطیلی یکی از مراکز عالی تحصیلات در ایران میباشد.
این موسسه که مربوط به جامعه ی بهایی می باشد و تنها هدف آن تعلیم و تربیت می باشد توسط
مقامات جمهوری اسلامی ایران تعطیل می شود.
حالا اگه مسئولین محترم جمهوری اسلامی دلیل تعطیلی مرکزی را اعلام کنن که تنها هدف آن
آموزش علم و تحصیلات عالیه به جوانان است را اعلام کنند خوبه.
شایدم تنها دلیل تعطیلی این مرکز که کوچکترین دخالتی در سایر مسائل سیاسی و غیره ندارد و
تنها هدف ان آموزش علم به جوانان می باشد بهایی بودن این مرکز است٬ بدون شک
البته این موضوع مربوط به قبل عید ۱۳۸۷ می باشد.
ولی زهی خیال باطل که با این کارها نمی شود جلو حق و حقیقت را گرفت و به قوليکي از اساتيد دانشگاه اينديانا , آمريکا:
من به بزرگترين دانشگاه دنيا قدم گذاشتم! من به دانشگاهي قدم گذاشتم که اگر چه مکاني براي تشکيل کلاس هايش ندارد ولي در عوض در خانه 300 هزار بهائي به روي آن باز است تا کلاس هايش را در آنجا تشکيل دهد! من به دانشگاهي وارد شدم که استاد اين دانشگاه براي پول درس نمي داد و دانشجويش براي مدرک درس نمي خواند
حالا به عقیده ی شما می شود چنین جایی را تعطیل کرد؟
زهی خیال باطل زیرا حق هر چقدر طول بکشد باز هم پیروز است پیروز
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 23:9  توسط ساوش
|

من تا همیشه دوست دارم تو رو رو سرم می زارم
من می پرستمت مثل خدا تو عشقمی تو جونمی به خدا
پاکی تو هست واقعا بی انتها بی انتها تر از تمام اقیانوسا
اقیانوسا یه روز تموم میشن اما پاکی تو نداره انتها
کاشکی یه روز بفهمی دوست دارم
عاشقتم تو رو رو سرم میزارم
کاشکی یه روز بفهمی پاکیتو قبول دارم
یقین دارم بهش مثل وجود خدا
تو جونمی تو عشقمی تو پاکترینمی
بفهم اینو بفهم تو رو به خدا
ان شعر و واسه تمام عاشقایی گفتم که از عشقشون دورن و اون کسی رو که دوست دارن
همش به عشق اونا شک داره.
اینم یه اهنگ قشنگ از ساسان که صاحب این عکس دوستش داره .
البته آهنگ پس زمینه ی وبلاگم هستش گوشش بدین ضرر نمی کنین
http://s.kamizi9.googlepages.com/Sasan-ShahreKhatereh-09Remixwww.Bia2.mp3
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 21:51  توسط ساوش
|